خاطره ی سفر به اولسبلانگاه


عید امسال که اهداف سال پیش رو را برای خودمون برنامه ریزی می کردیم تصمیم گرفتیم در کنار سفرهای خارجی،  سفرهای داخلی بیشتری بریم و قطعا ایران زیبا خیلی جا برای دیدن داره که تا آخر عمر جاهای کشف نشده زیبا غافلگیرمون کنه و صد البته سفرنامه ی زندگی را پربارتر. در این راستا و پرو این هدف در این چند ماه  به شهرهای بندرعباس و زاهدان رو که قبلا ندیده بودم سفر کردیم و خوشحالم که با دیدن این دو شهر ذهنیت واقع گرایانه تری نسبت بهشون پیدا کردم... بندرعباس خیلی مدرن تر و بهتر از اونی بود که فکر می کردم چرا که در فیلم ها و مستندها تلوزیونی فقط جلوه هایی تکراری و و سنتی از شهر بندرعباس را دیده بودم.

و اما زاهدان  با کمال تاسف در عین حال که جذابیت های خودشو داره  ولی در جایگاه مرکز استان خیلی محروم تر از آنچه در ذهن داشتم  جلوه کرد و جای صدافسوس دارد که چرا این شهر با پتانسیل های استانی و ئارا بودن سواحل وسیع اقیانوسی و دریایی و مزیت های خاص کشاورزی چنین محروم مانده و اگر مرکز با چنین محدودیت ها و کمبودها روبرو است پی شهرهای کوچکتر و روستاها پس چگونه اند.

برای تعطیلات عید فطر تصمیم گرفتیم به سفری با محوریت طبیعت گردی در داخل ایران بریم. بعد از گزینه های مختلفی که رو میز داشتیم به تور دو و نیم روزه اولسبلانگاه گیلان برخوردیم و با وجود اینکه بارها به گیلان رفته بودم و برایم گیلان آشناتر از مازندران می نمود اما به دلیل مشکلاتی که در تاریخ تور های دیگر بود و با برنامه ی کاری من که می بایست در تاریخ26 خرداد که در تقویم تعطیلی بود و باید برمیگشتم جنوب کشور که بروم سر کار، تنها  گزینه ی پیشرو همین تور ماسال و اولسبلانگاه بود که با تاریخ ما جور در آمده و سر سازگاری داشت.

من  به دفعات به گیلان سفر کردم و هر بار یه تیکه از زیباییش رو کشف کردم و یکی از جلوه هاتی وهم انگیزش را مشاهده کردم ،ولی تصاویری که من در این سفر دیدم  و چشم اندازهایی که در این تور در خاطر دوربین ثبت و جاودان کردم یکی از بینظیرترین ها بود .. این بود که وسوسه شدم سفرنامه ای هر چند کوتاه در این باب بنویسم و این منطقه ی  زیبا رو به آدمهایی مثل خودم که فقط اسم اولسبلانگاه رو شنیده اند و یا حتی نشنیده اند و هنوز موفق به دیدنش و یا اینکه بهتر بگویم موفق به کشف این جاذبه ی فریبا نشدند معرفی کنم ، این روز ها هم که با گران شدن دلار و تورها شاید امکان کمتری برای سفر برون مرزی فراهم باشد  وتوفیقی اجباری پدید آمده تا مردم بیشتر از پیش ایران گردی کنند.

بلیط ها رو  آنلاین خریدیم هر نفر 200 تومن و قرار شد ساعت یک شب چهارشنبه 24-03-1398 (بامداد پنج شنبه) میدان آرژانتین باشیم و همه همسفرها جمع شدند و کل اجمعین با اتوبوس 44 نفره که تکمیل هم بود در جاده افتادیم. با تصور اینکه تو اتوبوس می خوابیم و صبح گیلان خواهیم بود داشتم خودمو برا خواب آماده می کردم که دیدم فضا اصلا فضای خواب نیست و خیلی پرشور و شاد دو سه ساعتی را با هنرنمایی همسفران پر انرژی و لدت بردن از حرکات مورون این عزیزان که با تکان های اتوبوس دیدنی تر هم شده بود طی مسیر کردیم و گفتیم و خندیدیم و بازی های گروهی انجام دادیم . دیگه کم کم انرژی همه به کفگیر دیگ خورد و دو سه ساعتی از خستگی در خواب رفتیم .. صبح که بیدار شدم گیلان بودیم و تو یک رستوران زیبا برای صبحانه تو فضای باز توقف داشتیم و صبحانه هم سلف سرویس بود برای مسافران تور و البته طراوت هم به جمع صبحگاهی ما اضافه شد.

بعد از صرف صبحانه فرصتی پیش اومد که در روشنایی روز نگاهی به همسفرها انداختم و دیدم از همه رده سنی در تور حضور دارند.. خانمهایی که به نظر مادربزرگ می آمدند و چه شاد بودند و امید به زندگی را در جسم و جانمان تازه می کردند و گروهی با هم آمده بودند... نوجوان های همراه با خانواده و بدون همراهی خانواده ، جوان هایی که به نظر دانشجو می آمدند و زوج ها ی جوان ... و البته همسفرانی بودند که تنها آمده بودند و آمدنشان حتما دلیلی خاص داشت و هریک قصه ای متفاوت از برای تنها سفر کردنشان داشتند که البته رازی بود برای خود در سینه و تنهایی که آمده بودند تنهاییشون رو با این تور و در دامان طبیعت فراموش کنند و تا پایان سفر دوستان جدیدی پیدا کنند برای آینده

مطابق برنامه ی لیدرقرار بود با این تور از چند جای دیدنی دیدار کنیم:

·         جنگل و ساحل گیسوم

بعد از طی مسیر جنگلی زیبا به ساحل گیسوم رسیدیم  و هوا به غایت فرح بخش و آفتابی بود .. بعد از کمی قدم زدن تو آب، نشستم یه گوشه و آدمها و دریا رو نگاه کردم خیلی ها کنار ساحل قدم میزدند.. یه عده اسب سواری می کردند.. یه عده شنا... یه عده هم قایق سواری ... چند نفر هم جت اسکی  رو ترجیح داده بودند...ضمن اینکه چند نفر هم بالای سرمون کایت سواری می کردن و قطعا مناظر زیباتری نسبت به آنچه من میدیدم رو از بلندای آسمان مشاهده می کردند ...

با اینکه دریای جنوب کاملا برام تکراری هست و هر روز از پنجره دفتر کارم از زیباییش لذت می برم (و به شخصه معتقدم زیبایی دریای جنوب با دریای شمال قابل مقایسه نیست) ولی دیدن این جنب و جوش ساحلی از زمین و دریا و هوا  و نسیم خنک و نور آفتاب با اینکه کمی کسالت داشتم حس خیلی خیلی خوب و به یادماندنی بهم می داد و موتور درونی ام را روشن و پر گاز می کرد و حس می کردم که آماده ام مسافتی طولانی را بی وقفه بدوم

بعد از چند ساعت وقت گذرونی و لذت بردن از دریا دوباره به همون رستوران صبح بازگشتیم که ناهار رو که از قبل لیست گرفته بودند بخوریم..ضمن اینکه میشد ناهار رو تو فضای بسته و زیر کولر خورد این امکان هم وجود داشت که  در فضای باز که موسیقی زنده و بسیار شادی هم در حال اجرا داشت ناهار رو صرف کرد. من ترجیح دادم غذای شمالی بگیرم و به همین دلیل باقالی قاتوق سفارش دادم . صبحانه و ناهار هم با تور بود و از هزینه ها بی اطلاع هستم. بعد از صبحانه به سمت ماسال حرکت کردیم و پذیرایی بستنی و کیک  هم لذت ادامه مسیر را بیشتر کرد. از زیبایی مسیر و جاده های شمال که لازم نیست توضیحی بدهم و فقط به دیدن این چشم اندازهای بی نظیربسنده کردم.

·         آبشار ویسادار

بعد از اون با اتوبوس به سمت آبشار ویسادار حرکت کردیم. تا یه جایی رو که می شد با اتوبوس رفتیم ولی بعدش چون جاده ها خیلی باریک و پیچ در پیچ می شد اتوبوس نمی تونست جلوتر بره و بقیه مسیر رو باید پیاده می شدیم و با مینی بوسهای محلی که آماده ایستاده بودند تا آبشار می رفتیم (کرایه هر نفر 15 تومن اضافه بر هزینه تور اخذ گردید) . بعد از حدود نیم ساعت به فضای آبشار رسیدیم .

آبشار در مکانی شبیه دره واقع شده بود و ضمن اینکه  از روی پل می شد پی به عظمت و زیبایی آبشار برد. از کناره های پل هم مسیر شیبدار پلکانی نه چندادن ایمنی وجود داشت که می شد تا پایین آبشار رفت. اطراف آبشار هم صنایع دستی و خوراکی برای فروش وجود داشت. یکی از همراهان که تا نزدیک حوضچه زیر آبشار رفته بود و متوجه عمق حوضچه نشده بود  در حال به فنا دادن خود بود که  بعد از کلی جیغ و داد  و هوار و کمک خواستن تونست بیاد بیرون و خوشبختانه  به خیر گذشت و جان سالم از مهلکه به در برد. اطراف آبشار هم که فضای زیبا و جنگلی داره و کمی قدم زدیم و از زیبایی حظ کردم و کمی عکاسی کردم.



·         اولسبلنگاه

هوا داشت تاریک می شد که با مینی بوسها برگشتیم به اتوبوس  و به سمت اولسبلانگاه حرکت کردیم. تقریبا داشتیم وارد جاده نهایی به سمت ماسال می شدیم که  برای عبور از روستای آخر به ایست بازرسی و گشت ارشاد برخوردیم. از مامورین سپاه و فرمانداری و لباس شخصی ها و رییس گردشگری همه و همه جمع شده بودند و اتوبوس ها رو متوقف کرده بودند تا دست به دست هم داده و این معضل بزرگ جامعه که همانا عذم رعایت حجاب است را حل کنند تا بحمدالله مشکلی دیگر در کشور باقی نماند.هر آنچه که قابل چک کردن بود از کارت راهنمای تور و مجوز تور تا حجاب همسفرها (که به شکلی اغراق شده نیز رعایت شده بود) و نسبت مسافران با هم و گواهینامه راننده...چیزی حدود دو ساعت ما  رو معطل کردند و با اینکه بهانه ای برای توقف ما نداشتند و ظاهرا همه چیز بی عیب بود در نهایت گفته بودند باید پیاده بشید و با مینی بوس های محلی ادامه مسیر رو برید...در تمام این مدت راهنمایان تور و راننده و تعدادی از مسافران که طاقتشون طاق شده بود به تیم مذاکره کننده اضافه می شدند ... در نهایت همسر شهید گرانقدری که بین مسافرها بود به دادمون رسید و مجوز عبور صادر شد و به سمت اولسبلانگاه روانه شدیم.

به محل مورد نظر رسیدیم ..فضای دلنشینی بود که حدود ده تا کلبه چوبی دور هم  ساخته شده بود و وسط کلبه ها زیر درخت هم تختی بزرگ برای معاشرت وجود داشت. کلبه خانمها و آقایون را از جهت احتیاط مجزا کرده و در هر کلبه  5- 6 نفر جا داده شد.

کمی استراحت کرده و برای شب نشینی و بازی پانتومیم به تخت وسط حیاط بازگشتیم. بازی های دسته  جمعی ، با همسفران پرانرژی و شاد زیر نور ماه وسط جنگل و طبیعت باشکوه اونجا فضا را دلچسب تر می نمود,خاطرات را بیادماندنی تر.

برای صرف شام به رستوران کوچکی که روبروی محل اقامتمون بود رفتیم و شام را هر کس مهمون خودش بود. من شامی کبابی خوردم که قیمتش 18 هزار تومان بود. پس از بازگشت از رستوران، هوا رفته رفته سردتر شده بود.. آتشی برپا کردیم و چای و سیب زمینی آتشی تهیه شد و ساعتی دور آتیش نشستیم و همسفرانی که صدای خوش تری داشتند برایمان آواز خوندند.

برای خواب هم در کلبه ها بخاری نفتی گذاشته بودند و وسایل خواب، که البته همراه داشتن پتوی مسافرتی و ملحفه شخصی توصیه می شود.در اون ارتفاع موبایلها آنتن  نمی داد و برق هم که به وسیله موتور برق تهیه می شد ساعت 12 شب قطع می شد. قیمت کلبه ها حدود صد الی صد و پنجاه هزار تومن با توجه به بزرگی و تجهیزاتشون متغیر بود که البته برای ما هزینه با تور بود.  حس بیدار شدن تو کلبه چوبی وسط جنگل و تماشای جنگل غرق در مه از پنجره کلبه بود که نذاشت بیشتر بخوابم و زود بیدارم کرد ... مدت زیادی بود که داشتم بیرون رو نگاه می کردم و سراپای وجودم تحسین شده بود.

صبح برای صبحانه، خامه و پنیر محلی تهیه شده از گاوهای همان دور و بر و املت بسیار خوشمزه آماده کرده بودند که

مسحور فضای مه آلود ، زیبا و رازآلود اطراف کلبه به قدم زدن و لذت بردن از زیبایی بکر و خارق العاده پیش رو پرداختم.

کم کم همه جمع شدند و با ماشینهای بزرگ باری پشت بازی که ظاهرا به مقصود گردشگری گروهی تهیه شده بود و در دیگر ایام سال مخصوص حمل برنج بود به سمت ییلاقات ماسال که فکر کنم اسمش نم نمه پشت باشه بالا رفتیم (نفری 10 هزار تومن از هر مسافر اخذ گردید)...به یاد دارم که با ساعت مچی که دستم بود تا ارتفاع 2500 رو اندازه گرفتم.

 

در این مکان زیبا همه پیاده شدیم .. مبهوت زیبایی بیکران و غرق تماشای عبور ابر و مه بر بلندای کوهها ایستاده بودم و در حالی که مه غلیظ همراه با نسیم در حال عبور صورتم را نیز نوازش می کرد با خودم فکر می کردم که چقدر خوبه که ایران، گیلان و مازندران رو داره... و چقدر حیف بود اگر ما این زیبایی های خارق العاده رو تو ایرانمون نداشتیم و چقدر حیف تر که من دو سال رشت درس خوندم و وقت نداشتم همه زیبایی هاشو ببینم...

من که از دیدن اون همه زیبایی سیر نمی شدم .. دلم می خواست با تمام وجودم همه اون تصاویر رو ببینم و در ذهنم ثبت کنم.

هوای تمیز اونجا رو نفس بکشم و ریه هامو پر از اکسیژن و هوای تازه کنم برای بازگشت به هوای  آلوده و سرزمین خشک شهری که کار میکنم که البته  اون جا هم یه گوشه از ایران زیباست...یه گوشه ثروتمند محروم نگاه داشته شده.

همانطور که همه داشتند از زیبایی بهره می بردند و مشغول عکاسی بودیم فریاد برادر جوان و  محترمی که ظاهرا  از لباس شخصی های گشت روز ورودمون بود سکوت را در هم شکست. ظاهرا ایشان با خانواده در حال پیکنیک وعبور از این مکان زیبا بودند که بیاد آوردند ما مسافران همان اتوبوس هستیم و در حالی که اظهار پشیمانی می کردند چرا مجوز عبور اتوبوس ما رو صادر کرده اند و اصلا نباید به ما اجازه ورود می دادند  به حجاب یکی از همسفران نوجوان معترض بودند  و ..البته هم حق داشتند چرا که عدم رعایت حجاب توسط این خواهر نوجوانمون سبب شده بود قیمت نفت خام در بازارهای جهانی 2 دلار در هر بشکه کاهش یابد و از این بابت ضرر هنگفتی به درامد ارزی کشور وارد شده بود آنهم در شرایط سخت تحریم های خارجی و خود تحریم های داخلی و من از این بابت حق دادم به این برادر لباس شخصی یمان که اینگونه عصبانی و غیرتی ،رگ گردنش از پوست بیرون زده بود و هر آن می رفت که ازبابت وطن پرستی این رگ پاره شده و ایشان آسیب یابند

خداوند همه چیز به ایران داده ..این همه تنوع اقلیمی ، تنوع آب و هوایی ...تنوع زیبایی ...جنگل و کوه و دریا و بیابان و صحرا و رود و آبشار و غار و برف و بارون و آفتاب و....چقدر حیف است که در زمینه گردشگری تا این حد در دنیا ضعیف و مهجورهستیم .پتانسیلی که می تونه درآمدی بیش از صادرات نفتی برای کشور ما داشته باشه. و دست ما را در این شرایط سخت تحریم کمی بازتر کنه و امیدهایمان را از برای داشتن فرداهایی بهتر پررنگ تر.

 و بالاخره زمان خداحافظی با اون مکان زیبا فرارسید به کلبه ها بازگشتیم و ناهار را در همان رستوران محلی مهمان تور بودیم و من میرزاقاسمی انتخاب کردم.

 

در مسیر بازگشت به تهران در رودبار برای خرید سوغاتی توفق داشتیم و تو جاده بودیم که یک  بازی  مهم در لیگ برتر فوتبال کشور شروع شد..  و البته مشتاقان از طریق موبایل من که ظاهرا تنها موبایلی بود که انتن میداد با کیفیت و صدای نه چندادن خوب به شکل دسته جمعی دیدیم و هیجان تماشای بازی فوتبال در اتوبوس با همسفران پرشور که حتی لباس تیم ملی رو هم بعضا تنشون کرده بودند تجربه جالبی بود و در انتها تهران بود و میدان آرژانتین و خداحافظی دوستانی که دوستان جدیدی یافته بودند از یکدیگر




تاریخ انتشار : ۱۳۹۹/۳/۷ - بازدید : ۱۷۸